تبليغاتX
برای بابا لنگ درازم

برای بابا لنگ درازم

کسی چه میدونه! شاید داستان بابالنگ دراز راست باشه و تو بابالنگ دراز من باشی!

همین الآن آویزون شده بودم به شیشه کمدم... از فردا میرم دانشگاه... دلم گرفته... اصلا یادم رفته وقتایی که ۸صبح کلاس داشتم کی بیدار میشدم...

دلم میخواست از محیطی که قراره دوباره از فردا شروع بشه برات بنویسم ولی همین الآن پشیمون شدم! ارزششو نداره اصلا... حرفای مهمتری دارم که برات بنویسم...

داشتم به این فکر میکردم که من تاامروز چیا میخواستم و حالا چیا دارم... خوب! درمورد خیلی چیزا اصلا هیچی! صفر صفر... ولی خیلی چیزای دیگه هم هستن که صدبرابر بهتر از اون چیزین که فک میکردم یا میخواستم...

بابالنگ درازم! همین الآن که اینجا نشستم دلم یه کلبه میخواد دقیقا شکل تابلویی که کنار پرده اتاقمه... کنارش یه رودخونه باشه... سرسبز باشه... ولی به نظرم لزومی نداره که رطوبت زیادی داشته باشه... خود کلبه هم یه ریزه کم نور باشه... خنک... چوبی... ولی نه از این چوبیای جدید که الکین! جدی جدی چوبی باشه...

و یک عالمه فرصت برای با تو بودن...

مطمئنا این دنیا اینقدر بزرگ هست که یشه توش یه همچین کلبه ای پیدا کرد ولی کجاست؟ راهش جوری هست که بشه بهش رسید؟!

ناامید نیستم لنگ درازم.. اصلا... فقط گاهی خسته میشم... میترسم... گاهی از نترسیدنت میترسم...

راستی! همین الآن دیدم این قورباغه هه صاف زل زده به چشام... غلط نکنم اینم دلش برات تنگ شده... میگه از طرف منم چندتا جمله براش بنویس... همین فقط بتونی زبون قورباغه ها رو بفهمی 

پ.ن: امشب مثل همه شبای آخر تعطیلات دلم گرفته بود... امشب دلم خیلی بیشتر گرفته بود چون این تعطیلات رنگ و بویی از تو داشت... نمیگم دفعه اولمه که اینجوری میشم... من بارها این حال رو تجربه کردم... قبل ها بچه تر بودم... نا آرام تر... و حسی داشتم که هیچی ازش حالیم نبود... پس سخت تر هم بود... ولی درمورد تلخی بعضی چیزا عاقل بودن هم دردی رو دوا نمیکنه... هرچند گاهی فکر میکنم اگر این تلخی ها نبود، مزه خیلی چیزها به شیرینی الآن نبود... دوست دارم...

 

 

 


برچسب‌ها: امشب, بابالنگ دراز, دلتنگی
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 2:18 توسط فرشته صدیق| |

حالم از بیقراریام بهم میخوره... کلافم میکنن...

تو میدونی بیقراری یعنی چی؟ کلافگی؟ تنهایی؟ بیچارگی؟

معلومه که میدونی! نمیدونستی حتما تاحالا به عقلم شک کرده بودی...

هرچند که توهم شک نکنی، من خودم خیلی موقعها بدجوری شک میکنم...

کاش بابالنگ دراز نبودی... کاش انقدر حالیت نبود... شاید خیلی آسونتر میشد...

هرچند اگر اینطور نبود، دیگه هیچی نبود...

 

دلتنگی تنها دردیست که آدمیزاد به آن عادت نمیکند...

چاره ای نیست... نخواستنت دردناکتر است...

نخواستن تو برا من فرار کردن از خودمه...

دلتنگی رو ترجیح میدم به درد بی دردی و بی هویتی...

پ.ن: نگران من نباش... انتظار آمدنت با آن لنگهای دراز آن قدر شیرین هست که نخواهم با چیزی عوضش کنم...

فال باز میکنم...

حافظ! تو را به درد دلتنگی! آیه یاس نخوان...

 


برچسب‌ها: بابالنگ دراز
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 3:8 توسط فرشته صدیق| |

لنگ دراز خوبم من از همینجا به خاطر این حماسه ای که آفریدی و یه روز زودتر ذوق منو چسبوندی به سقف ازت ممنونم...

ولی میشه یکی به داد من برسه لطفا؟!

مامان رفته خونه حاجی مامان رو تمیز کنن و من باید هم خونه رو یه دستی بکشم و یه کیک هم درست کنم... تا ۴بعد از ظهر هم بیشتر وقت ندارم! اولش باید یه معجزه ای بشه و یکی منو از پای این وامونده بلندم کنه! البته شما اصلا نگران نباش... شما فقط به فکر اومدنت باش...

 

بیا...

بگذار برای سالم رسیدنت دعا کنم...

بگذار برای باهم بودنمان دست به دامن خدا شوم...

میخواهم برایت نذر کنم...

میخواهم برای لنگ هایت دخیل ببندم به هر ضریحی...

بیا... مرا نجات بده از چیزهایی که گرفتارشان شدم...

بیا... بگذار نگران رفتنت باشم...

بیا... من مدتهاست که نمازهایم را بی قنوت میخوانم...

پ.ن: کاش میشد به دلتنگی هم عادت کرد... وبه دلشوره لنگ درازیهایت...


برچسب‌ها: بابالنگ دراز, دلتنگی, دلشوره
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 12:0 توسط فرشته صدیق| |

Design By : Night Melody